تبليغاتX
ماه شب چهارده

ماه شب چهارده

شبهای چهارده ، مهتاب چلچراغ آسمونه، به امیدی که هیچ دلی شب چهاردهش بی چلچراغ نباشه

سلامی و خداحافظی

 

سلام..

سال نوتون مبارک....۱۰۰ سال به از این سالها...

بلاگ تعطیل میشه و من میرم سراغ زندگیم..

یه روزی تو هم که پشت سیستمت ساده نشستی و داری این رقص کلماتو میخونی هم میری پی زندگیت...امیدوارم اون زندگی  به معنای واقعی  زندگی باشه...من راهی ام..راهی پیدا کردنش.... راهی پیدا کردن زندگیم ..اره مسافرم...پشت سر این مسافر تنها دعا کن تا راهش به بیراهه نره...

دوستتون دارم و امیدوارم موفق باشین....

 و باز درودی و بدرودی...

یا علی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط مهتاب  | 

روز مبادا

 

نمی دونم !

شاید قرار نبود اینهمه بمونم که حالا موندنم برات درد شده ....برام درد .
دوستت دارم و تاوان این دوست داشتنم هرچی میخواد باشه  میدم ....حتی اگه نبینیشون و چشماتو روش ببندی  حتی اگه باورش نکنی 
 
دوستت دارم و اگه نرفتم واسه این بود که نگرانت بودم واسه این بود که دوست داشتم.. اره دوست داشتم . تو هیچ وقت نفهمیدی دلیل نرفتنم رو...هیچوقت . و هیچوقت هم این دختر پرو ی حاضر به جواب نتونست به تو بگه که چقده دوستت داره
.
ولی اینبار می رم. میرم چون بیشتر دوستت دارم . برای همه زخمهایی که زدی و براشون گریه کردم برای تمام عشقی که بین من و توست ...برای همه لحظه هایی که یادم میارن و  می گن تو منو خیلی دوست داری .


نمی دونم !
از دست خودم ناراحتم که چرا باید باشم و مایه اذیت و ازارت باشم و  حالا که قراره باشم چرا اینطور باید باشم
.
هیچ وقت ندونستی که میدونستم تو بودی در کنارم و نبودی در کنارم ! من دست تو رو میخواستم و دستت بود و برای من نبود !

من شونه هات رو  میخواستم ، اره  شونه هات بود اما برای من نبود ! من بوسه هات را می خواستم ، بوسه هات بود اما برای من نبود !
و حالا یاد گرفته ام در اوج تنهاییهام  یه گوشه ای  بنشینم و زانوهامو  بغل کنم و تنها باشم . خودم باشم و خودم و خدای خودم
.
 راستشو بگو .. تو دلت ..تو تنهاییهات چند بار با خودت بهم گفتی  روزگارم سیاه باشه ؟؟ خوب مگه  نیست مگه نبود ؟؟  منو  از سیاهی نترسون عزیز دلم من تو سیاهی ها زندگی کردم   منو از غرق شدن تو دریا نترسون من خیلی وقته شدم ملکه اعماق دریا ، ملکه تنهایی ها  
!

هه ! چه واژه ای ملکه اعماق دریا ! ملکه ای تنهایی ها  !

ملکه ای که نه کسی عشق ش را دید ه  نه کسی وجود ش رو ! از این تکراری بودن خسته ام ! برای دلیل هایی که باید بیارم هم  خسته ام ! خسته ام ! من میخواهم بی پاسخ به دلیل ها زندگی کنم .... ز ن د گ ی .

دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل دلیل

برای همه چیز باید دلیل بیارم . دیروز به دیوارآبی اتاقم گفتم : های دیوار خوب شد نفس کشیدن اجازه نمی خواد وگرنه برای هر دم و بازدمم هم باید دلیل می یاوردیم .

های ! تو چرا نفس می کشی ؟

نفس نکش ! با توام ! دلیلت چیه برای نفس کشیدن ای آدم ؟

همیشه من مقصر بوده ام ، من ! قبول دارم ! اینبار هم من مقصر . مقصر به خاطر آون چیزی که دوست داشتم باشم و نگذاشتی ...مقصر به خاطر آاون  چیزی که خواستی باشم و نشدم . من مقصرم . مقصر به خاطر اینکه دختر شدم ، مقصر به خاطر اینکه همیشه دوست داشتم فراتر از زمین باشم و حالا نه تنها  روی زمین نیستم بلکه به زیر زمین رفتم .

هی دخترک  ! تو باید واقع بین باشی . می فهمی ! واقع بین ! تو باید زندگی کنی . همونجوری که میخوان نه همون جوری که میخوای .
مینویسم ، مهم نیست بخونی یا نه . فقط دوست دارم بدونی این روزها عاشقتر شدم . حرف هیچ کسی رو  هم نمی خوام گوش بدم . بذار بگی و بگن  دارم اشتباه می کنم . خیالی نیست .     من عاشقم .

 

 

راستی تو این روزا چرا عاشقی منو نمی بینی ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 4:45  توسط مهتاب  | 

لحظه های من بی تو....

 

این روزها زمان رو تو اتاقم متوقف کردم ،

کتابهای عاشقانه می خونم ،

 

ساعتها برای عاشق و معشوق های توی کتاب گریه می کنم .

 

شب که میشه شمع روشن می کنم و خیره مثل یه دیوونه ،

 

نه مثل یه پروانه که عطش سوختن به دور معشوقش رو داره ،

 

تا آخرین قطره به یاد همون پروانه می سوزم .

 

برای انسانهای تهی از عشق غصه می خورم .

 

وقتی که بارون می باره برای بارون گریه می کنم،

 

میگم اوخی از آسمونش جدا شده ، آخه من می فهمم جدائی یعنی چی ،

 

 اونم وقتی مجبور باشی ،

 

وقتی آسمون نخوادت ....

 

اره مث تو که  منو نخواستی....

 

 

روزی که اومد گفتم : من هیچی ندارم .  گفت : چیزی نمی خوام ....

 

روزی که رفت.. گفت : نفرینت می کنم  . گفتم : دعات می کنم....

 

 

 ما اتفاقی به دنیا می یاییم .... اتفاقی عاشق میشیم ، اتفاقی همدیگرو له می کنیم ،

 

 اتفاقی مثل یه ته مونده سیگار همدیگرو لقد مال می کنیم ، اتفاقی همدیگرو می شکونیم ،

 

 اتفاقی به همدیگه تهمت می زنیم ، اتفاقی همدیگرو می بینیم، اتفاقی همدیگرو نمی بینیم ،

 

  اتفاقی دروغ می گیم ، اتفاقی راست می گیم ، اتفاقی مریض می شیم ،

 

اتفاقی سر مسیر هم سبز می شیم ، اتفاقی از چراغ قرمز رد میشیم  ،

 

اتفاقی ، خیلی اتفاقی تیشه به ریشه هم می زنیم ،

 

خیلی اتفاقی برای هم خاطره می شیم و

 

  اتفاقی همدیگه رو تنها میذازیم

 

میبینی .. چه اتفاقی زندگی میکنیم....

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 19:19  توسط مهتاب  |